۱۳۸۹ بهمن ۲۹, جمعه
۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سهشنبه
به قول روباه شازده کوچولو آنچه اصل است از دیده پنهان است

شاید من هیچوقت عمیق به داستان شازده کوچولو نگاه نکرده بودم و اگر هم نگاهی بود یک نگاه سر سری بود که اکثرا هم گنگ و قابل معنی نبود من هیچوقت به مفهوم واقعی درختان بائوبابها، کوههای آتشفشان، گل شازده کوچولو و ... نرسیده بودم تا اینکه با تو آشنا شدم تکتم عزیز تو هم روباه رو با من آشنا کردی . حتما الان با خودت میگی ای بابا بازم گندم زار و ...... ولی نه کمی عجله نکن روباه یه منطق داره که آنچه که اصل هست، از دیده پنهان هست ..... این منطق روباه یکی از همین بخش های نادیده بود برام و با چشم باز کمی به اطرافم نگاه کردم به تو به خودم به رابطه ما دوتا به چیزی که قرار بود بشه ولی چیز دیگه شد ، این همون اصل نادیده رابطه ما بود که هیچ وقت بهش توجه نکردم و همیشه در درون خودم یا لجبازی کودک درونم انکارش میکردم این که تو از ابتدا مال من نبودی و نخواهی بود بنابراین اینکه الان هم نباشی چیز عجیبی نباید باشه راجع به این موضوع زیادی وراجیدم.

تکتم جان دیگه از امروز به بعد در مورد این رابطه و چرایی شروع و تموم شدنش چیزی نمی نویسم و بودن یا نبودن یاد تو در درون خودم رو دیگه بهش نمی پردازم و از این روز به بعد اگر مطلبی تو این وبلاگ بنویسم اصلا منظورم به تو نیست و حرفایی هستن که بی منظور بیان میکنم و تو این آخرین مطلبی که با یاد تو و اسم تو نوشته شده ازت واسه آخرین بار تشکر میکنم که به من اثبات کردی عشق یک کلمه بی معنی و بی ربطه که گاهی بین 2 آدم مالیخولیایی ردو بدل میشه و بعد که میفهمن سو تفاهم بوده با یک ببخشید تموم میشه دیگه نمی خوام به این چیزی که از دید تو یک سو تفاهم بود که اینقد راحت میشه فراموشش کرد فکر کنم . با اینکه خیلی سخت بود درک این کلمه رو اما حالا که درک کردم دیگه نمی خوام بهش فکر کنم ، شاید این خوشحالت کنه که آخرین خداحافظی من با تو الان و همین جا داره رقم میخوره و بعد از این تو این چرت و پرتام نشونه ای از این به اصطلاح عشق نخواهد بود
ممنونم که اینجوری واضح معنی پر مغز این کلمه رو یاد دادی

خداحافظ

عشق حقيقي استثنايي است كه در هر قرن تقريبا دو يا سه بار رخ مي دهد. بقيه اوقات صرف خودخواهي و يا ملال مي شود.( آلبركامو )
۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه
آیا كلبه شماهم در حال سوختن است؟
| آیا كلبه شماهم در حال سوختن است؟
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا میكرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم میدوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمیآمد. سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟» صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك میشد از خواب برخاست، آن میآمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟» آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!» آسان میتوان دلسرد شد هنگامی كه بنظر میرسد كارها به خوبی پيش نمیروند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج. دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند. برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود میگوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد، تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»، تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»، تو گفتی «من بسيار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»، تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است»، تو گفتی «من نمیتوانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد»، تو گفتی «من نمیتوانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من میتوانی به انجام برسانی»، تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد»، تو گفتی «من نمیتوانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را بخشیده ام»، تو گفتی «من میترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام»، تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار»، تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام»، تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام»، تو گفتی «من احساس تنهايی میكنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد»، |
۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه
شاید زودتر تنهایی ام را خسته کنی......
می دانستم که نیستی
اما باز منتظرت می شدم
لحظه ها را پس می زدم
تا به لحظه امدنت برسم
گریه ها را جمع می کردم
شاید دل سنگ تو را بسوزانند
چشم هایم را به زمین می دوختم
تا گام های خسته ات را بر انها بگذاری
و برایت می مردم
شاید زودتر تنهایی ام را خسته کنی......۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه
تسلیت قلب صبورم

به همین سادگی هفت هشت ماهی گذشت به همین سادگی هشت ماه روی آن هفت هشت سال آمد به همین سادگی این همه روز و شب را سپری کردیم تا برسیم به همین جایی که الان ایستاده ایم । همیشه بعد از روزهای خوب شبهای تیره و سیاه هستند که از قضا این دفعه روزهایش نصیب تو شد و شبهایش قسمت من

و هیچ چیزی برایم بدتر از تنهایی و جدایی از تو نبود
تو عاشقی را به من یاد دادی و چه چیزی بالاتر از این حس زیبا وجود دارد که همراهم سازی برای شبهای تنهاییم در برزخ زندگی ؟ یادت می آید روزی را که شازده کوچولو را با نثر زیبای احمد شاملو برایم میخواندی ؟ آن گندم زار یادت می آید تو کم برایم یادگاری نگذارده ای پر از یاد هستم از تو ، یادی از دیروز عشقی از امروز که همه اشان خاطره شدند برای فردا ...... وای چه فردایی دارم پر از خاطرات گذشته که هر یک لحضه اشان قلب آدم را تکه تکه میکند آن وقت ببین کل این خاطرات چکار خواهد کرد با این جسم خسته بی جان ؟

یه چیز یادم رفت بهت بگم که اینو به زبون محاوره ای خودم میگم

تکتم جان حواست به یه چیز باید خیلی جمع باشه ... به چی ؟ به دلم ، دلم که پیش تو جا موند و فراموشش کردم ، نمی دونم تو دستته یا گذاشتی یه جا فراموش کردی کجاست اما امانتم رو خوب نگه دار که من دل و سرسپرده بودم
منصفانه جدا می شویم ...
تو برای خودت زندگی میکنی ...
من برای خودم می میرم ...
( آلبركامو )
آنقدر آرزوهایم را به گور برده ام که دیگر جایی برای جسدم نیست
۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه
سکوت سرشار از ناگفته هاست
سكوت سرشار از ناگفته هاست
دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
٭٭٭
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم
٭٭٭
جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من
٭٭٭
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است
٭٭٭
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت
٭٭٭
(مارگوت بيكل)ترجمه به قلم احمد شاملو
۱۳۸۹ دی ۲۸, سهشنبه
قطار میرفت و من لحضه به لحضه دور شدن تو رو لمس میکردم

نگاه تو هنوز روی شیشه های واگن مونده بود و من به همین دل خوش بودم که با زل زدن به شیشه چشمای تو رو میبینم. دیگه مطمئن بودم هیچوقت نمی بینمت واسه همین به ین منطق که چشمات ب من هستن لبامو گذاشتم رو شیشه تا چشماتو ببوسم بوسه مستانه ای که خیالی بیش نبود/ توخودت منو رهسپار این آخرین سفر کردی تا بتونی به عشقت برسی اما خوب میدونستی که من دلم رو تو شهر تو جا گذاشته بودم و الان دیگه جسمی بودم که لدون دل هیچ فایده ای نداشت . تو تموم فایده منو ازم گرفتی حتی خواب منم دیگه پریشونه و یک لحشه هم نمی تونم با یاد آغوش شهوت انگیز تو بخوابم . یاد روزهایی افتادم که عاشقانه به من میخندیدی و میگفتی حتی خدا هم نمی تونه منو از تو بگیره اما دیدی خودت منو حتی از خودم هم گرفتی . دیگه الان یاد لب های متیکی تو واسم یه سرابه الان دیگه تجسم صورت خوشگل تو واسه من یه عذابه این که همین لحضه که من یاد تن داغ تو هستم تو تن گرم خودتو به یکی دیگه سپردی و در اغوشش تن لخت خودتو به اون چسبوندی
حیف ، حیف اون روزهایی که خودمو گول زدم و حرفاتو باور کردم
رد پای تو روی برف دلم
خواب دیدم دیشب
دیدم که با مامان رفتیم کوه نور..
قبل ازینکه اینجوری بشه،هروقت می خواستم یه چیز مهم بهش بگم، یا اعترافی پیشش بکنم، می گفتم مامی بریم کوه نور؟؟
اونروز برف اومده بود، گفت سرما می خورم، گفتم بیا برای روحیه ات خوبه..پتو و اینا می بریم
وقتی رسیدیم، می خواستیم از گاردریل رد بشیم که مامان نتونست...
دنبال کسی می گشتم که کمکش کنه
یهو..روی لبه ی گاردریل سمت چپ..تورو دیدم
داد زدم....ررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
جوجه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برگشتی
گفتم بیا کمک کن،
با دو دلی بلند شدی و اومدی سمت ما...
دست مامان رو گرفتی و کمکش کردی که بیاد اون سمت..
پتو و زیر انداز پهن کردم و مامان نشست
گفتم می مونی؟
گفتی نمیدونم
گفتم اگه احساس گناه می کنی و به این دلیل می خوای بری، بمون!!
من دوست دارم که بمونی...
...
من و منی کردی، این پا و اون پا شدی...
گفتی نه،برم که با مامانت تنها باشین..
خندیدم..
گفتم،میری، چون دلت می گه بمون،عقلت می گه موندن برات خطرناکه..
تو عادت داری حرف عقلتو گوش کنی،
اما یادت باشه،همیشه کار درستی نیست!! گاهی باید بخاطر دل کسی که دوستش داری، به حرف دلت گوش کنی و اونو شاد کنی...
گفتم مامان؟؟ موهامو می بافی؟؟
گفت آره...بیا بشین
تو..رفتی...
مامان موهامو می بافت،
من..با گلوله های برفی، رد پاهای تورو پر می کردم
توی دلم اما...
رد پاها مونده بود...
مامان اشکامو پاک کرد...
گفت..
...
...
..
دلنوشته :ش -غياثي
۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه
رسم روزگاره
برای تمام عاشقانی که فکر میکنند فرصت از دست رفته و دیگر معشوقه را از دست داده اند و خیلی حرفای دیگه . خودت بخونی بهتره
رسم روزگاره :
کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني. پيش از آنكه او را در آغوش بگيري . پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، و تو خيال ميكردي تا آخر دنيا مي توني هر روز طلوع آفتاب را با او تماشا كني .
رسم روزگاره :
کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، بدون اينكه حتي ردي و نشوني از خودش در دنياي تو به جا بزاره .چه آرزوهايي با او نداشتي ، چه آينده ي زيبايي را با او مي ديدي، فرصت نشد كه فقط يك بار سرت را بر روي شانه هايش بزاري و گريه كني .
رسم روزگاره :
وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز خوشبختي را در كنار او حس نكردي ، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي ، دركمال ناباوري مي بيني كه او را در کنارت نيست . چه فكر پوچي بود كه دست در دست او خنده کنان تا اوج آسمان خواهي رفت و او صورتت را پر از بوسه ميکند.
رسم روزگاره :
با خود گفتي اگر اين بار ببينمش دست او را مي گيرم ، خيلي محكم مي گيرم و نمي گذارم كه برود . او بايد براي هميشه پيشم بماند . دستي را گرفتي اما اين دست كيست كه خيلي سرده ؟ تو دست در دست تنهايي دادي . اون دست رهات نمي كنه !!!
رسم روزگاره :
او که ميرود ، براي هميشه هم مي رود .و آنقدر تنها مي شوي که حتي نام روزها را فراموش ميکني و گذشت زمان را احساس نمي كني ، از صداي تيك تيك ساعت بيزار مي شوي و با آنكه تنگ دل تو شكست اما ماهيش آزاد نشد.
راستی تو كه او را خيلي دوست داري: اگه هنوز باد شمعهایت را خاموش نکرده، اگه هنوز شمع بالهايت را نسوزانده ، اگه هنوز می توانی به او هديه اي ، شاخه گلي بدهي و پس قدر لحظه لحظه ي اين روزها را بدان . برايش فال حافظي بگير . او را در آغوش بگير و تا فرصت داري با او بگو :
۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه
یاد داشتهای یک دیوانه 1


به خانه میروی میهمانان همه هستند اما تو با یک سلام آبکی زود به اتاق خودت میروی و به سرعت کامپیوترت را روشن میکنی و کانکت میشوی بعضی دوستان که چراغت در یاهو مسنجر را روشن میبینند پیام میدهند اما تو انگار اصلا حوصله کسی به جز تینا را نداری دقیقه ها یکی بعد از دیگری میگذرد اما هیچ خبری از او نیست دلتنگیت به کلافگی رسیده است اما ..... انگار یکی که قبلا نمیشناختی برایت ایمیلی فرستاده زود ایمیل را چک میکنی اما باز هم یک اسپم دیگر از سایتهای کلاهبردار دوباره به صفحه مانیتور خیره شده ای حوصله هیچ کار دیگری نداری اما انگار یکی منتظر است بر صفحه پیام خیره میشوی آیدی شبهای روشن تینا یک انرژی عجیب به چشمانت میدهد به سرعت شروع به چت میکنی ساعتها یکی پس از دیگری میگذرند اما تو فقط غرق کلمات و گفتاری شد ه ای که بین تو و تینا رد و بدل میشود حتی خبر نداری که دختر خاله ات به حالت قهر اتاقت را ترک کرده دیگر هوا دارد روشن میشود صبحی دگر در راه است اما هیچ توجهی به گذر زمان نداری از خستگی هم هیچ خبری نیست اما تینا شاید خوابش گرفته چرا که کم کم حرفهایش رنگ خستگی میگیرد با هم خداحافظی میکنید اما قرار یک چت دیگر را میگذارید و این جلسات چت یکی بعد از دیگری می آیند و میروند و تو تینا در این سرزمین مجازی زندگی میکنید . در این مدت چند بار هم یکدیگر را ملاقات میکنید زمان به سرعت سپری میشود و روزهای خوش هم همینطور. بارها و به بهانه های مختلف برای هم کادو میخرید خودکار کتاب لباس و خیلی چیز های دیگر اما تو نمی دانی که این هدیه ها روزی برایت باعث دلتنگی خواهد شد چه حرفهای شاعرانه ای بین تان ردو بدل میشود چقدر دنیا را در کنار هم زیبا میبینید و دایماً قربان صدقه هم میروید شعرهای سهراب و شاملو و گاهی هم حافظ و سعدی را برای حاضر جوابی به یکدیگر پیش کش میکنید اما روزهای زیبا غروبی بس دل انگیز را به همراه دارد کم کم چت دلگیر از روال قبلی خارج شده و گاهی بین تان یک بوس کوچولو آن هم با آن شکلک مسخره رد و بدل میشود اما هر دو احساس میکنید که برای هم تکراری شده اید دیگر زمانی فرا میرسد که چراغ خاموش کانکت میشوی و خبر نداری که تینا هم همین فانتزی چراغ را تکرار میکند . این هویت مجازی کم کم دارد سو سو زده و رو به خاموشی میگراید شاید بخاطر این باشد که هر چه بلد بودید برای هم گفتید و اکنون دیگر احساس پو چی میکنید اما بهر حال چراغها خاموش شدند و مدتی از هم خبر نداشتید . نمیدانم چرا امروز یک ایدی جدید در این دنیای نا متجانس برای خودت درست میکنی شاید در خیال خود میخواهی از تینا انتقام بگیری در حالیکه داری از خود خواهی خودت انتقام میگیری اما دنیای اینترنت سرزمین دیگریست به سادگی آب خوردن یکی کشته میشود و دیگری زنده میگردد دنیا دنیای ایمیل ها و آیدی هاست و در آن واحد میتوانی چند نفر باشی در هر حال کم کم تینا همچون شبهایش که دیگر روشن نیست به فراموشی سپرده میشود و البته تو را هم او از یاد میبرد. دیگر نه از مهربون پارسی1 خبریست نه از شبهای زیبای روشن اما این بار سر از دنیای دیگر در آورده ای دنیای خوفناک راهزنان و دزدان اینترنتی ایامی را هم در کنار دوستان جدید سپری میکنی مارشال هایی که مدرن شده اند و دزدانی که چراغ در دست میگیرند چقدر این دنیای مجازی خلق و خوی تو را عوض کرده است دیگر نه تو آن کامی سابقی نه رفتارت آن رفتاری که حتی خجالت میکشیدی یک تکه کاغذ به یک دختر بدهی انقدر جنست خراب شده که جواب هر کس را با کلمات نا مربوط میدهی دوستانت کم میشوند و هر روز چراغهای خاموش دیگری به چراغهای خاموشت اضافه میشود دیگر این دنیا برایت جذابیتش را از دست داده شاید هم تو دیگر برایش جذابیت و تازگی نداری نمیدانم تو از این دنیای مجازی خسته شده ای یا او از تو در هر حال بین شما هر روز فاصله بیشتر میشود تا اینکه یک روز برای همیشه با او خداحافظی میکنی هم خود را فراموش کرده ای هم فراموش شده خویش هستی .
روزهای زیادی برایت تکرار میشود اما با هر طلوع خورشید یه خوبی این را درک میکنی که بهترین لحضه ها همانی بود که کاغذ را دادی به دستش و باقی ماجرا شروع شد اما چه سود که ما انسان ها بعضی اوقات آ سان ها راچه سخت به دست می آوریم و وقتی سخت شدندچقدر آسان از دست میدهیم.
گاهی وقتها که از همه جا دلگیر و دلتنگ میشوی ...........
میگذرد روزهای عمرت توی جاده های خلوت تا بخوای برگردی خونه گم میشی تو باغ غربت واسه ما فرقی نداره هرجا باشیم شب نشینیم دل خوشیم به اینکه شاید سحر رو یه روز ببینیم
آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه تازه او لحضه میفهمی همه آسمون غروبه
اصلا نمیدونم این شعر که سیاوش قمیشی به زیبایی آنرا اجرا کرده چه ربطی به نوشته من داشت اما این را میدانم که باعث این نوشته حس غریبی بود که در این شعر گرفتارم کرد







